X
تبلیغات
رایتل

دل نوشته ها و خاطرات

بسم الله 

سلام گوگولیا!!!!خوبین؟ناناسین؟خداروشکررررررررررررررر (ادایه این مجریای تازه به دوران رسیده بودا!!!البته یکم لوس ترش) 

چه خبر هاااااااااااااا؟ 

میخوام واسه اولین بار یه داستان خیلی گوگولی بزارم بخونین!!!!چون خیلی خودم باهاش حال کردم براتون گذاشتمش!!!اخره مهربونیه!خیلیییییییییییی نازه. 

وای یه چیزی بگممم!!!!! پریشب مردم از تب و اینا نصف شب بردنم بیمارستان!واسه اولین بار توهمی شده بودم!!!احساس میکردم همه .................!وای خیلی خیلی زجر کشیدم !!!این دومین باره تو این ماه که اینجوری سرما میخورم!آمپولا رو بگوووووووووووووووووووووووووووووو!ای خدا ایشالا هیچ کدومتون مریض نشید!من که داغون مریض میشم یعنی تا حد مرگ!!!اما الان عالیماااا نگران نباشیین. 

راسته یه عالمه خبرای خوش 

۱=پسر داییم که مریض بود خدا رو هزار بار شکر(گوش شیطونه کر)خووووووووووووووووووب شد! 

۲=بالاخره پدربزرگ این بنده بعد از کلی ماجرا تجدید فراش کردن!!!!!!اخی فکر کن یه دایی و خاله ی جدید!حالا خدا کنه آدم باشن انشاالله !البته اینجوری که مشخصه خیلی متشخص تشریف دارنداااااا(ایشالا به پایه هم پیر شن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

۳=خبر خوشه دیگه این که داریم به بهمن نزدیک میشیمممممممممممممممممممم و .....

 یه دنیا مراقب خودتون باشید که سرما نخورید تو این هوای مسخره که هیچ خبری هم از بااااارون نیست!!!!!!هوا اصلا قصد نداره رمانتیک شه ها!!!!!بیاید دعا کنیم بارون بیاد دیگهههههههههههه!!(دعا دعا دعااااااا)خب اینم از دعاااا  ! عاشقتونماااااااا            فعلا!

خب بریم سراغ داستانمون!!!!

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:غمگینی؟

دخترک:  نه  

پیرمرد:مطمئنی؟ 

 دخترک:نه

 پیر مرد:پس چرا گریه می کنی؟  

 دخترک:اخه دوستام منو دوست ندارن 

پیرمرد:چرا؟  

دخترک:چون قشنگ نیستم!قبلا اینو به تو گفتن؟ 

پیرمرد:نه ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

دخترک: راست می گی؟ پیرمرد:از ته قلبم اره 

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید.  شاد شاد

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت!!! 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389ساعت 12:32 ق.ظ توسط محیا نظرات (32)


Design By : Pichak